مير تقي الدين كاشاني
562
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
حسن روزافزون او آتش به عالم درزند * قامتش چون در خرام آيد در محشر زند قاتلى دارم كه چون از ناز خنجر بركشد * روح قدس آيد كه خود را بر دم خنجر زند * * * رفتيم و يار را به رقيبان گذاشتيم * يوسف به گرگ و گرگ به چوپان گذاشتيم خرّم نشين به غير كه رفتيم از درت * حسرت به جاى توشه در انبان گذاشتيم ما مىشديم و ديده به دنبال يار بود * در هر قدم هزار نگهبان گذاشتيم * * * متاع وصل مگر نسيه مىفروشد يار * كه مشترى ز دكانش جدا نمىگردد ؟ * * * دل من در خم زلف تو گرفتار خوش است * تازه كافرشده را حلقهء زنّار خوش است هركجا هست دلى ميل به راحت دارد * جز دل خونشدهء ما كه به آزار خوش است * * * به هنگام تكلّم از لب جانبخش جانانم * نمك مىريزد امّا كس نمىبيند نمكدان را * * * به هر زمين كه كنم سجده پيش قامت يار * ملايك از مژه روبند سجدهگاه مرا ز خاك تربت من ارغوان دَمَد نذرى * مگر كه آب به خون دادهاى گياه مرا * * * از كمال بىكسى با خويش همدم گشتهام * بس كه خوارم در نظرها ، نخل ماتم گشتهام * * * دل را هواى دشت و تمنّاى باغ نيست * گلخن فروز را سر و برگ چراغ نيست اين اختلاط ساخته گر نيست پس چرا * امروز با منى و رقيب تو داغ نيست نذرى زبانه مىكشد آتش ز سينهات * اين روشنى خانهء تو از چراغ نيست * * *